۱۱۴

دیشب کنـارش جامُ انداختم .. یادم نمیاد از کجا حرفامونو  شروع 

کردیم .. ولی یادمـه از سالایی که شهر غریب بود برام می گفـت .. 

گفـتم : خـاله .. رفیق .. میترسـم .. گاهی میگم با خودم اگـر مرد بودم دیگه

اینقدر نمیترسیـدم .. میگم خاله .. چرا چراا .. این تبعیضا چیه .. مگه 

مـرد و زن برابر نیستن .. مگه قرار نیست معیار متمایزی فقط تقوا باشه ؟

میگم چرا مـا دخترا چرا باید از این جامعه بترسیم .. چرا نباید بدون 

ترس پامونو بذاریم تو خیابون .. چرا نمـیشه ترس عبور از یک کوچه ی

خلـوت فقط تاریکش بـاشه .. میگم : مـردام مثلِ ما میترسن ؟ مثلِ ما 

وقتی میخوان پا بذارن تو یک محیط نا اشنا می ترسـن .. انگار دنیا برای 

مردا امـن تره .. این همـه ترس یکم اونـا داش‍ته باشـن .. چرا همش رو

دوش مـا .. چرا بایـد بیشترش رو دوش مـا باشـه .. میگم میترسم ..

حتی وقتی فروشنده ی یک مغازه مرد باشه راه مُ کج می کنم .. اره 

بد این همه ترس .. خوب نیست .. اما مگه تقصیر منـه .. ادم میترسه ..

میترسه ‌.. وقتی میخوای از یک لاینی رد شی که دور تا دورش مغازس ..

مغازه دارای مرد میان بیرون میشین .. و نگاهاشون ذوبت میکنن ..

به تویی که با حجابی ٬ یک تار موت دیده نمیشه هم رحم نـدارن من نباید

متنفر شم از این جـامعه ؟ نباید حالم بهم بخوره از هر چی جنـس مذکره ..

کاش روزی برسه که بدون ترس پامو بذارم تو خیابون ٬ کاش روزی برسه

که بـدون عذاب از دست این نگاه های ِ وحشیانه از مکان های عمومی 

عبور کنیم .. میدونم برای دیگران .. برای دخترای دیگه .. شاید کمتر 

باشه این ترسـا  ٬ اما مطمئنم برای همه ی مـا وجود داره .. برای 

همه ی مـا دخترا .. خانمـا .. 

امـان از این تبعیضـآ .. همـه ی اینا یعنی تبعـیض .. 

میدونم بالاخره روزی مـیرسه که کسی گله نکـنه از تبعیضـای این

جـامعه ی لعنـتی .. 

۲
ولی من گاهی شبا دلم میخواد خواب خدا رو ببینم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان