آزمون عملی / مسافرت


شیشم مرداد بود که راه افتادیم،یه شب تهران خونه ی یکی از فامیلا خوابیدیم، صبح راه افتادیم سمت خونه ی خاله چهار ساعت بعد اونجا بودیم و دو شب موندیم و بعدش همه با هم به سمت تبریز رفتیم،هوای اونجا خیلی خیلی گرم بود : تبریز: شب اول رفتیم پارک اییل گولی فرا صبح رفتیم مقبره الشعرا و خونه ی امیر نظام .یک روز بعد رفتیم سرعین، نگم از هواش براتون که چقدر هواش عالی بود سه روز اونجا موندیم . سرعین : پارک ابی ایرانیان،الوارس،ابشار گرگر، بازار خود شهرشون / بعد راه افتادیم سمت تالش که چه اب و هوای دلچسبی داشت و بعدم دریاشون و بعد تهران

از هرچی گفتم سخن تهران خوش تر است (: 15 مرداد رسیدیم تهران و رفتیم خونه ی دوست بابا،تو تمام مدتی که اونجا بودیم من استرس ازمون فردا یعنی 16 رو داشتم تا اینکه از یکی از همشهری های خودمون که رتبش 66 هنر شده بود پرسیدم و چون پسر بود روز قبل ازمون داده بود یکم از استرسم کم شد. اخر شب هم یکی از استادای همین رشته زنگ زد و حرف زدیم و من با حرفای استاده کاملا اروم شدم و شب گوشیم رو برای ساعت شیش کوک کردم و راحت خوابیدم : صبح پنج و نیم بیدار شدم ، یواش یواش اماده شدم که بعد نیم ساعت چای خوردم و یه شیرینی با بابا از خونه ی دوستش اومدیم بیرون و اسنپ گرفتیم تا خیابون انقلاب . خدا خیر بده راننده ی اسنپ رو که از ضبطش هیچی پخش نمیشد و من تو اون نیم ساعت استرسم رو کنار گذاشتم . رسیدم دم در دانشگاه تهران تقریبا شلوغ بود و بعد چند دقیقه اجازه دادن بریم وارد محوطه ی دانشگاه بشیم . کم کم شلوغ تر میشد محوطه و من روبه روی در نشسته بودم نیم ساعتی گذشت و دانشجوهای خود رشته مون اومدن وارد محوطه شدن و گفتن که اگه سوالی داریم حتما ازشون بپرسیم منم با چند تا از بچه های شهرهای دیگه رفتم تا سوالا رو گوش بدم : تا جایی که من دیدم دو نفر بودن که سبک عکساشون با بقیه خیلی تفاوت داشت و با خودم گفتم : برگردم دیگه فقط از سبکی که میخوام عکس میگیرم . ساعت هشت و نیم بود که گفتن از ر تا ص تا قبل ظهر ازمون میدن بقیه عصر . ما که بین این دو حروف بودیم رفتیم بالا داخل دانشکده ی هنر های تجسمی و داخل یکی از کلاس ها نشستیم ، چند نفر که خوابیدن یکی اهنگ گوش میداد یکی نوشته هاش و مرور میکرد یکی عکساشو به بقیه نشون میداد و یه اقایی که عضو انجمن بود میومد شیش نفر میبرد که هر بردن یه یک ساعتی طول میکشید . منم اول با یکی از دخترای تهرانی شروع کردم به حرف و اینا دیدم اصلا تو باغ نیست بعدم که گرفت خوابید ، چشمم افتاد به دختر بغلیم باهاش سر صحبت رو باز کردم که فهمیدم همدانیه ، گشنگی و دست شویی استرسم رو بیشتر می کرد بهش گفتم میای بریم سرویس بهداشتی پیدا کنیم کل طبقه هارو با اون بار وبندیل گشتیم پیدا نشد برگشتم که دیدم وقت حروف سین شده از هول تند تند رفتم اتاق چک کردن مدارک و یادم رفت ازش خداحافظی کنم . هفت نفری رفتیم اتاقی که مدارک رو چک میکردن بعد شماره بندیمون کردن و ما رو فرستادن پشت دری که داخلش اساتید بودن . از استرس همه چرت وپرت می گفتیم و می خندیدیم تا استرسمون کم شه ، هر کی هم از داخل اتاق میومد می گفتن میز داور یک بشینید میز داور پنج نرید اصلا ، نوبت من شد که دختری که از اتاق درومد گفت میز پنج نشین کم مونده بود گریش بگیره ، وارد اتاق اساتید شدم که جلوییم رفت میز یک . و ناظر اونجا من رو فرستاد میز پنج ، مسافت چند ثانیه اای که داشتم طی میکردم سمت میزش ، با خودم گفتم : خدایا حالا که دارم میرم پیش سخت ترین و خشک ترینشون بذار همون شخصیتی باشم که میخوام / وقتی نشستم با خودم گفتم : شروع کن و برای خواستت بجنگ . بنظر میومد داور کله گنده تری باشه چون از بقیه جدا بود و همه دوتا داور تو یه میز بودن اما این تک بود . سوالا رو میپرسید و من جواب میدادم دراخر بهم گفت ذوق و استعداد این رشته رو دارم و فقط باید دانش هنریم رو از لحاظ تاریخی و اینا بالا ببرم . هم رفتارش باهام خوب بود هم حرفاش حس خوبی بهم داد و امیدوارم نمره ی خوبی بهم بده وقتی از در امدم رفتم سمت بابام و با خوشحالی براش همه رو تعریف کردم داشتیم از رو پل هوایی رد میشدیم که گفتم : میدونی بابا انگار خدا داره با خودش میگه بذار یاسمین اگر قرار به جایی برسه از سخت ترین صافی ردش کنم . من نمیدونم قبول میشم یا نه خوب بود یا نه نمیدونم اما فقط میدونم : که خودم از خودم راضی بودم حس خوشایندی داشتم و لذت بردم از دانشگاه تهران و تمام بچه هایی که بودن و تمام استادا و .. اما فقط یه چیزی هست که حسرت میخورم اینکه کاش از سبک خودم بیشتر عکس برده بودم از سبکی که دلم میخواد ادامش بدم چون استاده از همونا خوشش اومده بود و من با خودم گفتم : خدایا این فرصت رو بهم بده تا بتونم سبک خودم رو بسازم و این فرصت دانشگاه خوب رو بهم بده .. به این جمله ایمان اوردم : ادم برای هدفی که دوست داره میتونه بجنگه و نه هیچ چیز دیگه ایی ../


| عکس : دریای شهر تالش/ شمال و تمام زیبایی ـآش ..

۷
" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان