۱۳۴

برای اولین بار یه بازی فوتبال رو از اول تا اخر دیدم 

واقعا تو هر لحظش تا مرز سکته میرفتیم (:

اما چه بازی بود ٬ ما که کیف کردیم ^_^

دم بازیکن هامون گرم واقعا ./

۷

۱۳۳

کم پیش میاد برم مهمونیاشون ٬ چون اصلا ابم تو یه 

جوب نمیره باهاشون ٬ این سری مجبور شدم بخاطر

اصرار پدرم برم ٫ نمیخواستم بابا احساس بدی بهش

 دست بده هر چند که همیشه میگه هرجا تو راحتری

. رفتم و تقریبا حدس میزدن که نمیام مثله هربار ٬ تموم 

ساعتی که اونجا بودیم خودم و با کوچکترین عضو 

خانواده که سه ماهش بیشتر نیست سرگرم کردم ٬

وقت رفتن شد و میزبان اصرار کرد به یکیاز اقوام که

 مقداری آش ببرن اما اونا گفتن بردنش سخته و همش 

باید حواسمون باشه یک وقت نریزه تو ماشین

ماشین . بله ماشینجدیدشون که تازه خریدن.

تمام دوسالی که ماشین نداشتن برای رفتن به مسافرت٬

باغ ٬ دوردور ٬ کوفت و زهرمار ٬ ماشین مارو میگرفتن٬

 بعد یک ماشین کاملا کثیف ٬ روکش پاره شده 

تحویل میدادن ٬ حالا حاضر نیستن یک ظرف اش ببرن

تو ماشینشون که خدایی نکرده یه قطره بریزه

تمام این دوسال تقریبا ماشین ما ماشین اونا بود و 

من هربار دعا میکردم و از خدا میخواستم 

که ماشین بخرن و کلکشون از زندگی ما کنده شه 

مسافرت پارسالشون بیست روز تقریبا دور ایران بود که

نمیدونم چجوری روشون شد رفتن ٬ اما حالا دلم

میخواد بگم :یک روز ماشین تون رو به ما قرض میدین|:

ماشین گرفتن ٬ کلید خونه ی مشهد رو گرفتن و.. 

بخش کوچکی از پرو گری های این خانوادس ٬ همیشه

گفتم شرمم میاد اینا فامیلام هستن تنها بغیر از یک

خانوادشون که ادمایِ درستی هستن . من از دست این

خاندان حرص های بسیاری خوردم تا جایی که تصمیم

گرفتم تا جای ممکن نبینمشون .در واقع تا بوده ما نقش

تامین معاش و راحتی دیگران رو ایفا میکردیم ٬اگه سوال

 تو ذهنتون این هست که چرا اصلا میدین ماشین و.. ؟

 جواب اینه که به دلیل داشتن یک پدر دست و دلباز |||:

* بله قطعا کمک کردن به هم نوع خود و تو مشکلات یاری

کردنشون خیلی کار خوب و درست و انسانیه اما نه برای

کسانی که تو مشکلات حتی نیومدن در خونتون رو بزن

و بگن زنده این اصن ؟ نه برای کسایی که به جای کمک

کردن چوب قضاوتشون زخمی مون کرد و هنوز ردش

درد میکنه. نه برای کسایی که تو صورتت میخندن

اما پشتت یک ادم دیگن نه برای کسایی که مدتها

 باعث درد و رنج و اشک ریختنمون شدن .


۱۲

۱۳۱

پتو پیچ از روی مبل خودش را بلند می کند و قرص

سرماخوردگی اش را با بی حالی بر روی زبانش

میگذارد و با یک قلوپ اب ٬ حوالی اش می کند 

درون حلق اش و در دل دعا میکند تا فردا خوب شود

و بتواند منابع اختصاصی را مرور کـند |:

۸

جام جهانی چشمهایت ..

اخر من چگونه وصف چشمانی را برایتان بگویم که تا به حال

ندیده ام ، حتی نمیدانم قرار است چه رنگی باشد !!

امـا اگر روزی آمد که قرار شـد من هم عاشق چشمانه یاری

شوم . آن روز حتما از زیبایی چشمانش می گویم ،

از چشمانی می گویم که برایم می شود: امـید ، زندگی

چشمانی که  روشنایی چراغ دلم می شود ،

آن روز از چشمانی می گویم که دلم میخواهد انگشت

اشاره ام را رویشان بگذارم و اجازه دهم حرکت مردمکِ

در زیر پلکش دلم را قلقلک دهد .

آن روز از چشمانی می نویسم که نگاهش ضربان قلبم را

به هزار می برد . آن روز است که دلم میخواهد میان غم هایِ

زندگی چشمهایش برایم شادی بخرند .

آن روز است که دلم میخواهد میان هیاهویِ دنیا چشمهایش

برایم آرامش شوند . آن روز از چشمانی می نویسم که در

دلم جام جهانی به راه می اندازد.

آن روز است که دلم فقط و فقط نگاه او را میخواهد و بـس ./


+ به دعوت هانایِ عزیز (:

+ دعوت میکنم از : بلوط 

۴

۱۲۹

ﺧﻮﺩﺕ ﮔﻔﺘﻲ ﻳﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻳﺪﯼ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻮﻧﺲ ﺭﻓﺘﻪ‌ﺍﻳﺪ

ﺗﻮﻱ ﺩﺷﺖ ﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﻨﻴﺪﻩ‌ﺍﻳﺪ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ

 ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻲ ﻣﯽ‌ﮔﺮﺩﻳﺪ؟  ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ،

ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻣﯽ‌ﮔﺮﺩﻳﻢ. ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﺻﺪﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺍﺩ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺗﻮﯼ

ﺩﺷﺖ ﻭ ﺑﻴﺎﺑﻮﻥ. ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ ﺗﻮﻱ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ

ﺗﻮﯼ ﭼﺮﻭﮎ‌ﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﻋﺰﻳﺰ،ﺗﻮﯼ ﺳﺮﻓﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ٬

ﺗﻮﯼ ﺷﻴﺎﺭﻫﺎﯼ ﭘﻴﺸﻮﻧﯽ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ، ﺗﻮﯼ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﺁﺩﻡ‌ﻫﺎ ،

ﺗﻮﯼ ﺍﺳﺘﻴﺼﺎﻝ ﺁﺩﻡ‌ﻫﺎ، توی خدایا چه‌ کنم ها،

ﺗﻮﯼ ﺍﺳﺘﻴﺼﺎﻝ ﺗﻮﯼ ﺍﺳﺘﻴﺼﺎﻝ ...


#ﻣﺼﻄﻔﯽ_ﻣﺴﺘﻮﺭ

از کتاب: روی ماه خداوند را ببوس

۳

۱۲۸

خـُب حالا من تصمیم گرفتم ساکت باشم ٬ لازمم نکرده 

از روی محبت راهنمایی کنم ادما رو . وقتی گـوش

 نمـیدن اصن به من چـه خُـب !

وقتی نمیخـوان ٬ یه راسـت میرن تو جاده خـاکی .

۱

۱۲۷

از فـکر و خیال ٬ فکر و خیال ٬ فکر و خـیال .../

۱۲۶

حال باغبانی را دارم که اواسط بهار سرما زده تمام محصولاتش را ..

یکسال بدون تو ..


وحـشتناکه روزهای بی تو .. سی صد و شست و پنج روز

بـدون تو .. باورم نمیشه این همه روز بدون تو گذشـت .. 

شونزدهم خرداد نود و شش .. اون روز تو رفتی و ما

موندیم بی تو ..میدونی چقدر دلم برات تنگ شده ؟ 

دلم برای صدات تنگ شده ..

دلم میخواد زنگ بزنم خونتون گوشی رو برداری 

و بگی جانم .. دلم میخواد زمان برگرده و باز کتاب

و دفتر ریاضی مو بزنم زیر بغلم بدو بدو بیام پیشت بگم

بابایی برام سوالامو توضیح میدی ..

دلم میخواد باز مثه همون روزا بیای از امتحان دنبالم 

و بگی بیست دیگه ؟ منم بگم بیست ..

دلم میخواد بیام عکسامو بهت نشون بدم و تو بگی 

این زاویه ش خوبه .. اما این یکی نه ..

دلم میخواد مثه قبلترا با هم شنیسل درست کنیم ..

دلم میخواد مثه بچگی

بغلم کنی و کلاغ کلاغم کنی و من ریسه برم از خنده ..

دلم میخواد مثه قبل ترا کنار مبلت دراز بکشم تو هم 

قلقلکم بدی وبرگردم ببینم داری به سقف نگاه میکنی ..

دلم میخواد مثه اون روزا با هم بریم تو تونل .. 

من برات چراغ نگه دارم و تو لوله ها رو درست کنی ..

و هی اَه ُ اوه کنم بخاطر سوسکای تو تونل و توهم

بهم بخندی ..دلم میخواد مثه قبلترا وقتی اخم میکنم ، 

دعوام کنی و بگی برو تو اینه قیافتُ ببین ..دلم میخواد 

همون روز بشه .. همون روزی که برای اخرین بار دیدمت .. 

با اون لباسایِ سفید نشسته باشی گوشه ی حیاط و

با لبخند برام داستان اون ضرب المثل رو تعریف کنی ،

منم برای اخرین بار دست بدم بهت ..کی میدونست اون

اخرین دست دادن .. اخرین دیدار بود .. کی میدونست

تو چند شب بعد میری ..

ما بدون تو خیلی دردا رو گذروندیم ..

ما بدون تو خیلی از سختیا رو رد کردیم ..

تو هر لحظه از این یکسال گوشه ای از قلبمون 

درد میکشید چون تو نبودی .. تو هر لحظه از این یکسال

منتظر بودیم در باز شه تو دوباره برگردی ..

برگردی و بپرم بغلت بگم بابایی من و ببین ..

مامان مو ببین .. خاله رو ببین ..

چشایِ مامانی رو ببین ..

بگم بابایی خیلی بدون تو بد گذشت .. سخت گذشت ..

نبودی بیام حرفامو بهت بگم ..

نبودی بزرگ شدنم و ببینی نبودی تولد هیجده سالگیمُ

ببینی .. بگم امسالم نیستی تو تولد نوزده سالگیم ..

بگم هی اون البوم سکه هایی که برام درست کردی 

و میبینم سیل اشک صورتمو خیس میکنه ..

بابایی میدونم الان ارومی بدون اون آسم لعنتی ..

ارومی .. بدون استرس .. بدون درد .. 

فقط بـدون تـو سختـه .. سخ‍ت ..

وقتی یه اقای مسن و با محاسن سفید و میبینم 

دلم میخواد اون لحظه برگرده و صورت تورو ببینم .. 

جـات خیلی خیلی خـالیِ ..

امـشب میشه اولین سالگرد درگذشت تو ..

سـالگرد تو .. ای وـآی ..

دوست دارم بهترین بابایی ( پدربزرگ ) دنـیا ..

دلم بـرات خیلی خیلی تنگـه و هی بیشتر مـیشه ..

+ کجـا برم که بعد تو خیابونایِ شهر من نگا تو یاد من نیـارن ..

+ به معنای واقعی انـسان بودی بابایی ..

برات آرامشِ ابدی میخوام بابایی .. هر چند که

لایق این ارامش همیشه هستی .. همیـشه ..


۸

۱۲۴

سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ

 النّارِ یا رَبِّ ..

+ ما رو هم بین دعاهای قشنگتون فرامـوش نکنین (:

ولی من گاهی شبا دلم میخواد خواب خدا رو ببینم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان