غم

. یلداتون مبارک قشنگآ (:

امروز خوابتُ دیدم ، تنها خونه ی مامان بزرگ بودی . با دستام برات بوس فرستادم .

نگران اون تنهایی بودم ، با مامان بابا اومدیم سر خاکت .. آه بابایی من ♥

امشب جات خیلی خیلی خالی بود خیلی ، اونقدری که نمی شد بغض لعنتی رو کنترل

کرد .


.چقد سخته .. لبات خونی بود ، از دستات فقط استخواناش باقی مونده ، 

گریم گرفته بود ، قلبم درد گرفت ، خیلی سخته که باهات حرف میزنم اما نمی تونی 

نگام کنی و حرف بزنی ، امشب یه قطره اشک کنار چشمت اومد ، اروم لبات و تکون

دادی و چشاتُ رو هم گذاشتی ،غمگین ترین صحنه ایی بود که ازت دیدم اقا جون .

 چقد ضعیف شدی عزیزمم .. بهت گفتم : تو دیگه نرو اقاجون ، باباییم رفت تو نرو .. باید

 چه دعایی کنم ؟ ۱۵ سال زندگی نباتی وحشتناک .. فقط از خدا میخوام هر چی صلاح 

اتفاقبیافته و اذیت نشی مهربان ..

میشه براش شفا و عافیت دعا کنید :*


۴

از همـه چی (:

این اولین شب یلدایی خواهد بود که وجودت را کم داریم ‌..

یلدا بدون تو چگونه خواهد بود ؟ 

خوابتُ دیدم و گفتی اومدی ببینیمون (: چقد تو خواب لبات میخندید .

می دونستی چقدر دلم برای صدات ٬ خنده هات تنگ شده ؟

باورت میشه باور ندارم که نیستی .. انگار همه مون منتظریم 

بیای ٬ انگار رفتی یه مسافرت ٬ چشم انتظاریم .. 

« دزدیده چون جآن می روی اندر میآن جان من »

خدایا چقدر درد داره از دست دادن عزیزت .. خدایا صبر عطا کن .

دایی میگه : چقدر بابایی میاد به خوابت ؟ انگار فقط ادرس خونه ی شما

رو داره . می خندم تلخ ٬ تو دلم می گم : شاید بخاطر بیتابیامـِ ..

هممون می خندیم ٬ خوبیم و کنار اومدیم ٬ اما یه طرف

وجودمون درد میکشه از دوریش و نبودش ..

حالا می تونم بگم مقداری درک می کنم کسایی رو که عزیزانشونو از 

دست دادن .. هیچ چیزی تسکین نمیده این درد ُ فقط باید از بالاسری 

بخوای که ارومِتـ کنه .. 

شاید بهترین دعا همین باشه : صبر و ارامش عطا کن خدایا ..


. چقدر وحشتناکه که یه خانم سی و اندی سال وقتی داری باهاش 

صحبت می کنی وسط حرفات روشُ می کنه به سمت دیگه ایی |:

خیلی وحشتناکه خیلی هم عصاب خورد کن ٬ حداقل میشه وسطش 

گفت ببخشید یه لحظه ..  و وحشتناک تر که خداحافظی تو که

مستقیم داری تو صورتش میگی رو جواب نده |: 

خدا هممون رو به راه راست هدایت کنه (:

و اعصاب خورد کن تر از همه این خطای پراکندس که هر جا که

میخوان می پرن و اصلنم نمیشه کنترلشون کرد و از همه بدتر بی

نظم می کنن پستای ادم ُ و منم بی وقت تر از اونی که بخوام با

لپ تاپ بنویسم ٬ به بزرگی خودتون ببخشید این بی نظمی رو

که از همه بیشتر رو مغز خودمـِ -_-


. باشگاهم برام یه نقطه ی قوت ِ یه سکوی ارامش (: بخشی از ارامش 

این روزهامُ مدیون ورزشممـ . به جرات می تونم بگم : ورزش معجزه 

می کنه (: 

+ شکرت بهترینَمـ :*


.  یکی از گزینه های خوشبختی داشتن یه رفیق خوب ِ یه رفیق ِ نایاب (:

رفیقی که حالت ُ بلد باشه ٬ رفیقی که حتی اگه دور باشه ٬ یادش حالت ُ

خوب کنه ٬ یادش انرژی بهت بده و از داشتنش احساس خوشبختی کنی

(: فاطمـه برای من این گونه ست :* فاطمه به قشنگی قشنگ ترین 

واژه هاست (: خوشبختی ِ منـه :* 

وسط غروب روزام یادش طلوعِ برامـ (: 

دوست دارم رفیق نایآبَمـ (:


. + شکرت (: هزاران بار شـکـرت پروردگآرَمــْ :*

۲

۲۰


چشمانم را می بندم .. 

فکر می کنم به روزهایی که گذشت ، به روزهایی که در پیش دارم ..

به خندیدنهآیم به غمهآیم .. به روزهای سخت ، به روزهای اسون .. به تنفر و به 

دوسداشتنی هایم ..

به قلبم نگاه می کنم پاک شد از هر ناراحتی که نسبت به بعضیهآ داشتم .. 

حالا می توانم با همان حس خوب همیشگی به کسانیکه دلم را رنجور کردند لبخند بزنم .

با حس خوب بغلشان کنم و حال و احوالشان را بپرسم ..

بازهم تکرار می شود ، اما عصبانی وناراحت نمی شوم ، یا کمتر می شوم .. 

بهتر از قبل کنار می ایم .. 

یاد گرفته ام : از دیگران همان قدری انتظار داشته باشه ام که هستند نه بیشتر نه کمتر .

اگر کسی ادب را یاد ندارد از او توقع با ادب بودن نداشته باشم برای مثال (: 

ادم هآ همینند (: 

| مرسی ، شکرت ، تشکر ، بازم شکرت ، شکرت شرکت هزار بار بگم کافی نیست ارحم الراحمینم | 


۱

(:


"خدا با من است می گویند شعار است ، بگذار فکر کنند شعار است چه شعاری بهتر از این"


۱۸

بعد هر ازمون کارنامه مو به بابا نشون میدم که ببینه وضعیتم ُ . بهش 

می گم این درصدا رو بزنم رشته و شهری رو که میخوام قبول می شم (:

میگه ایشاالله که قبول نمیشی |:  واقعا چه حمایت و انگیزه ایی -_- 

میدونم دلش شهر غریب نمیخواد که قبول شم . اما من فقط به این امید

اومدم هنر . پس براش تا پای جون تلاش می کنم (: 


. تو ازمون یه دختری پشت سرم بود داشت به دوستش می گفت : 

این تنهایی پشت کنکور بودن بدجوری اذیت می کنه ٬ اینکه جایی برای 

رفتن نداری و پیش دوستات نیستی و ازشون دوری سخته .


تا حالا کسی اینقدر واضح نگفته بود . سخته این تنهاییش . مدرسه هر 

بدی داشته باشه حداقل ساعتای بیشتری تو جمعی .

شاید بهتر بگم رفتن به اجتماع َم کمتر شده و داره اذیتم می کنه .

اما اونقدری نیست که نشه جبرانش کرد ٬ اما همه ی اینا یادم داد دور 

بودن قابل تحملِ ولی من ادم این همه دوری نیستم ٬ در واقع به قول خالم

پر پر میشی ((:

خالم و دخترش یه چراغ امید بزرگن برام نه یه پروژکتور گندن (: 


از سن ۱۴ تا ۱۸ سالگی اصلا از بچه ها خوشم نمیومد البته فقط اشنا ها رو

دوست داشتم . قبلش عاشق بچه بودم . الان هم برگشتم به اون دوره ی 

قبل ۱۴ سالگیم . این نوزادای کوچول موچولو تو دلم بجور جا وا میکنن

انگار در قلبم وا میشه و یه عالم حس قشنگ دوست داشتن ریخته میشه

داخلش . بنظرم این نی نی ها امید زندگی والدینشونن . 

خدا امید زندگی همه رو حفظ کنه (:


.خبر رسید یکی از اشناهامون میخواد ازدواج کنه ٬ دختر خیلی خیلی 

خوبی و خیلی هم زیبا (: چشماش اندازه ی هلوعه ((: نگاش می کنم 

سر گیجه می گیرم فکر می کنم چشاش الان می افتن رو زمین (:



):

الهی هیچ جآ هیچ جآ نلرزه ..

۴

معرفت طور (:

اینکه ادم تو برخورد اول چه طوری باشه خیلی مهم بنظرم . کلا برخورد

اول خیلی مهم ٬ تو حیاط مدرسه بودیم ساعتای ۷:۳۰ صبح جمعه بود .

منتظر بودیم درا وا شه و بریم سر جلسه ٬ حواسم به در مدرسه پرت شد 

یکی از دراومد داخل چهرش اشنا بود داشتم فکر می کردم کجا دیدمش 

که چشمش به من افتاد اومد سمتم ٬ تو این زمانی که طی کرد به من 

برسه شناختمش ٬ یکی از همکلاسیای راهنماییم بود و خیلی باهاش 

صمیمی نبودم اما اومد سلامم کرد و حالم و پرسید و از درس و کنکور 

حرف زدیم ٬ تو دلم گفتم ایول چقدر با معرفت (: با یسری افراد داخل 

همونجا صمیمی تر از اون بودم اما همه یه سری تکون میدن و میرن اما 

این خانم خیلی با معرفت طور برخورد کرد و کلا حالم خیلی خوب تر شد

. به این نتیجه رسیدم متولدین سالی که من به دنیا اومدم سه دستن : 

دسته ی اول پشت کنکور موندن ( که این اکثریت رو تشکیل میده ) دسته

ی دوم ازدواج کردن ٬ دسته ی سومم که وارد دانشگاها شدن ( اکثریت 

رشته ایی  به غیر از تجربی هستن )

والا الان می ترسم از این و اون خبر بگیرم بگن طرف ازدواج کرد |:

دیروز یکی از بچه های راهنمایی مونو دیدم دیگه داشتم به قسم خوردن

می افتادم ٬ باورش نمیشد دوستم ازدواج کرده (: 

یادم چندتا از دوستام تو دوره ی راهنمایی عهدنامه بسته بودن ازدواج

نکنن (: وایی چقد اونروز بهشون خندیدیم ((: 

. اینکه از اول یه راهی هدفت و مشخص کنی و برای هدفت تلاش کنی 

خیلی قشنگ تر و حتی موفق تری  ٬ تا اینکه بدون هدف پا تو راهی 

بذاری خودم اینو وقتی فهمیدم که یه سال و تباه کردم  . بخاطر همین به

 خواهرم می گم از همین الان مشخص کن هدفت ُ.

| شکرت رفیق (:  |

• میدونی بعد از فوتت به همه می گفتم از تو اگه نشونه ببینم لبخند 

میزنم گفتن چرا : گفتم چون بهش افتخار می کنم به خوب بودنش ٬ 

راستش دلیلش یه چیز دیگه بود اینکه بهت افتخار می کنم کار همیشمه

اما اونروزا تحمل دیدن نشونه از تو رو نداشتم از تو فرو می ریختم ٬ من

حتی نمیتونستم به عکسات نگاه کنم ٬ خواهرم همونروزا عکس تو رو قاب

کرد زد به دیوار اتاقش اما من نمیتونستم . مامانم گفت عکسش و چرا 

تو نمیزنی گفتم زمان میخوام  تا باور کنم که نیست تا وقتی نگاش می 

کنم داغون نشم الان نزدیک شش ماه داره میشه از رفتنت ٬ الان برای 

عکست قاب درست کردم و گذاشتم رو میز مطالعم و عکس بچگیام که رو

پاتم رو به دیوار اتاقم زدم . فهمیدم ادم برای کنار اومدن با هرچیزی 

فقط زمان میخواد ٬ زمان برد که بدونم با غم ُ دلتنگیام چیکار کنم . زمان

برد تا بتونم بفهمم چه جوری باید بعد از تو زندگی رو شاد بگذرونم .



۲

۱۵

. یه پشتیبان دارم قند (: اینقد خوبه که نگو ٬ دلم میخواد بغلش کنم .

رفتارش عالی و خلاصه که با ادب خیلی (: این مهم ترین چیزِ اصن ^_^

. بعضی آهنگا اینقد قشنگن دلم میخواد قورتشون بدم ((:



۲
" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان