۲۱۸


میدونی تا الان دو نفر از این اکیپ چهار نفرمون اومدن بهم گفتن با من راحت ترن و با من مچ ترن .. میخندم با خودم میگم من با کی راحت ترم ؟ میدونی دیگه سخت نمیگیرم .. خیلی وقته دیگه سخت نمیگیرم .. ساده از ادما و رفتارشون میگذرم . گاهی میگم این منم .. این منی که قبلا اینقدر حساس و زود رنج بود کو .. این منی که قبلا سخت میگرفت کو .. بعد کم کم باورم میشه کمی بزرگ شدم . کم کم باورم میشه تلاشام برای خودم بودن جواب داده .. نمیدونم شاید این خودم بودن نباشه .. اما دیگه سریع ناراحت نمیشم .. چون توقع ام رو خیلی خیلی پایین اوردم وقتی یکی یه چیزی رو میگه من میخندم نارحت میشم و دور میکنم ناراحتیم رو شاید به زبونش اوردم اگه خیلی عمیق باشه بعدم فراموشش میکنم نه اینکه تو اعماقم نگه دارم .. اینجوری راحت ترم و حتی واقعی تر تر تر ..

دیشب تو اوج خوابالودگی در سرویس بهداشتی رو باز کردم و بدون توجه به اینکه پام رو کجا میذارم لیز خودم و کامل پخش زمین شدم . نمیدونستم به خودم بخندم یا بخاطر پایی که زیرم مونده و کوبنده شده به سنگ ناله کنم . صبح پاشدم دیدم پام کبود شده .. صبح رفته بودیم دانشکده . بچه های ترم هفت کاراشون رو نمایشگاه کرده بودن منم هول شدم میخواستم رد شم حواسم نبود خوردم به ماکتشون .. ماکته یه دور کامل چرخید و اومد بی افته که گرفتمش. خوشحال از اینکه نیوفتاد. رد شدم . دوستم پشت سرم بود اونم ندید خورد بهش و پخش زمین شد فقط خداروشکر سالم موند ماکتِ . از خوردن در به سر شیم . افتادن من تو اتوبوس ، کوبونده شدنم تو دیوار و پوکوندن ماکتم که تا خونه به چهار قسمت شده بود نگم ((: حالا رفتیم ساندویچی هول شدم گفتم ببخشید اقا فلافل پخت میکنید اقا که یه پسر جونی بود یکم چپ چپ نگام کرد گفت چی خانم ؟ بعد من گفتم : فلافل پخت میکنید ؟ خندش رو به زور جمع کرد گفت بله . برگشتم سمت دوستم دیدم خم شده و دستش رو گذاشته رو دهنش بعد دو هزاریم افتاد چی گفتم . حالا هی میره میاد میگه ای خانمی که فلال پخت میکنی :| میگم تقصیر خودت بود من رو جلو فرستادی منم نفهمیدم چی گفتم ./ سوتی دادن فقط برای یه لحظمونه ..


۳
tahi :D
05 Dey 14:34
پاراگراف اول پستت رو نخوندم اما تیکه ی دوم(پاراگراف دوم)منو یاد یه قضیه هایی انداخت،اولیش این بود یه بار خوابالو رفتم حموم میخواستم شوینده صورتم پیدا کنم از قفسه ها پامو گذاشتم رو شامپویی که افتاده بود رو زمین و به پشت افتادم،واقعا تا یه ربع اونجا در همون حالت بودم حس میکردم دِل اندرونم شکسته!
=)))))
من توی نمایشگاهی که چندسال پیش توی هنرستان برگزار شد یه ماکت خیلی شیک رو ندیدم و دستم خورد بهش و تموم D: هیچ وقت قیافه صاحبش رو فراموش نمیکنم.
فلافل پخت میکنید =)))) خوبه که خیلی شیک گفتی.

پاسخ :

یا خداااا (((: 
بنده خدااا (((:
والا باور منم همین بود که خیلی مودبانه گفتم اما خب از نظر بقیه اینطور نیست و خلاصه ک کلی سوژم کردن (((:
atena aa
05 Dey 19:58
ایول عزیییزم:)خیلی خوبه این ریلکس بودن.بهت ارامش میده و اجازه ی منطقی فکر کردن..
خدااای مننن..خوبی الان یاسمین؟
چقددرر سوتی میدین شماها:)))
فلافل پخت میکنین؟:)))))))

پاسخ :

اره خوبم (: 
این اتفاقااا اینقدر میوفته ک طبیعی شده سوتی دادنامون ((((:
Vafa 1192
07 Dey 16:20
زندگیت پر ازلحظه های خوب ؛)

پاسخ :

همچنین عزیزم (:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان