۲۰۶


یک عالمه کار رو سرم ریخته و همش رو حوالی اخر هفته کردم . باید کروکی هشت تا ساختمون تو تصویر رو بکشم و یک عالمه اسم تپه و محل هاشون رو هم باید حفظ کنم وتمرینای زبان هم هست برای شنبه . مبحث پله ، ریاضی . دو تا پاور که هیچ کارشون رو نکردم ./ هنوز هم سطح شیبدارها رو مشکل دارم و باید برم بگردم تا برام زهرا توضیح بده ../ از یک طرفم سه تا پاور باید توضیح بدم . و همچنان نگران امتحانات .. چجوری یک جزوه ی صدوخورده اای رو که لاش رو باز نکردم رو باید خوند و امتحان داد ؟

داشتم فکر میکردم به تاثیری که دوست رو ادم میذاره ..اون روز یه متن خوندم نوشته بود . سعی کنید دوستاتون رو اروم کنید یا از ناامیدی درشون بیارین و حالشون اگه بده خوبشون کنید ، چون درواقع کمک میکنید به خودتون . چون این متقابلا رو خودتون تاثیر میذاره که با ادم سالمی ارتباط داشته باشید ./ اینکه دوستت چطور باشه . با فرهنگ و عقایدت بسازه خیلی مهمه .. اما من تو دانشگاه با همه جور ادمی ارتباط دارم و اینکه کسی مثل خودم نیست خیلی بده .. اما خب صبر کردم تا بیشتر بشناسمشون بعد باهاشون بیشتر صمیمی شم اما خب بالاخره کم میشه اعتماد کرد به همه . و سعی میکنم چشمم رو باز کنم و نذارم کلاه بره سرم . مهم تر از همه نه گفتن رو خوب یاد بگیرم که خیلی لازمه /

* دیروز با یکی از هم مدرسه ایی هام پیاده رفتیم مدرسمون .. دلم یاد قدیم کرد و بغضم گرفته بود و دلم میخواست برگردم به اون دوران .. واقعا ادمیزاد قدر هیچی رو نمیدونه مگر اینکه از دست بده اون شرایط رو .. / تو همون حین با دوستم همصحبت شدم . از ترس هام خبر داره و من بیشتر براش گفتم . بهم گفت اگه به ترسهات غلبه نکنی بدتر میشی و شاید هم خدایی نکرده مریض. قضیه این بود که : من کلا ادم تنهایی جایی رفتن نبودم . خانوادم خیلی حساسن و من رو هم حساس بار اوردن این دانشگاه رفتنا درواقع اولین باری هست که من خودم تنهایی جایی پیاده میرم . و من تنهایی وحشتناک میترسم و ضربان قلبم رو هزار میره و کاملا استرس میگیرم . و این بیشتر شد زمانی که دو هفته پیش تو راه ایستگاه یک اقایی که خدا ازش نگذره حرف بدی بهم گفت و من تا خونه میدویدم و گریه میکردم و از اون روز پیاده رفتن شده برای من سخت ترین کار دنیا .. از اون روز راهم رو عوض کردم ولی این ترس باهامه . جوریکه دیروز تو راه صدای به هم خوردن  کلید میشنیدم و فکر میکردم کسی پشت سرمه و حتی میترسیدم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم تا ببینم اصلا کسی هست یا نه . نگو که صدای کلیدای تو کیف خودم بوده . هر مردی که قراره از کنارم ردشه اونقدر اخم میکنم و جدی میکنم خودم رو تا رد شه و کلا تا برسم به ایستگاه یک کیلو وزن کم میکنم از ترس . تو دانشگاه اصلا نمیترسم اما بازم خیلی احتیاط میکنم . کلا خیلی کم با پسر ها همکلام میشم . نه اینکه بخوام بد بدونم این رو اما خب نمیخوام همکلام شم مگر اینکه خیلی واجب باشه . یا اینکه ازم سوالی بپرسن که خب طبیعتا جوابشون رو میدم . اما با اساتید راحتم . اما باز هم این راحتی برای من راحتی از نظر دوستام فرقی با قبلی نداره ((:

وقتی دوستم بهم گفت که چقد ممکنه مریض شم با این ترسام . حواسم جمع تر شد و باید رو خودم کار کنم . دست خودم نیست کلا میترسم از وقتی که خبرای خفت گیری و تجاوز و دزدیدن زیاد شده ترسهای منم زیاد شده و خیلی هم بدبین شدم . از نظر خودم اینجور ترس ها بد نیست تا زمانیکه ارامش خودم رو مختل نکنه .. اما خب مدتیه که خیلی نا ارومم کرده .. تو خیابون گاهی به خودم میام میبینم نفسم داره بند میاد از ترس و نصف راه رو شروع میکنم به حرف زدن با خودم  که هیچی نیست دختر.. اروم باش و فلااان ./ کمی خانوادم رو و بیشتر خودم رو مقصر این ترس هام میدونم ./ اما خب باید حل کنم اینا رو تو خودم ./

۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان