یکسال بدون تو ..


وحـشتناکه روزهای بی تو .. سی صد و شست و پنج روز

بـدون تو .. باورم نمیشه این همه روز بدون تو گذشـت .. 

شونزدهم خرداد نود و شش .. اون روز تو رفتی و ما

موندیم بی تو ..میدونی چقدر دلم برات تنگ شده ؟ 

دلم برای صدات تنگ شده ..

دلم میخواد زنگ بزنم خونتون گوشی رو برداری 

و بگی جانم .. دلم میخواد زمان برگرده و باز کتاب

و دفتر ریاضی مو بزنم زیر بغلم بدو بدو بیام پیشت بگم

بابایی برام سوالامو توضیح میدی ..

دلم میخواد باز مثه همون روزا بیای از امتحان دنبالم 

و بگی بیست دیگه ؟ منم بگم بیست ..

دلم میخواد بیام عکسامو بهت نشون بدم و تو بگی 

این زاویه ش خوبه .. اما این یکی نه ..

دلم میخواد مثه قبلترا با هم شنیسل درست کنیم ..

دلم میخواد مثه بچگی

بغلم کنی و کلاغ کلاغم کنی و من ریسه برم از خنده ..

دلم میخواد مثه قبل ترا کنار مبلت دراز بکشم تو هم 

قلقلکم بدی وبرگردم ببینم داری به سقف نگاه میکنی ..

دلم میخواد مثه اون روزا با هم بریم تو تونل .. 

من برات چراغ نگه دارم و تو لوله ها رو درست کنی ..

و هی اَه ُ اوه کنم بخاطر سوسکای تو تونل و توهم

بهم بخندی ..دلم میخواد مثه قبلترا وقتی اخم میکنم ، 

دعوام کنی و بگی برو تو اینه قیافتُ ببین ..دلم میخواد 

همون روز بشه .. همون روزی که برای اخرین بار دیدمت .. 

با اون لباسایِ سفید نشسته باشی گوشه ی حیاط و

با لبخند برام داستان اون ضرب المثل رو تعریف کنی ،

منم برای اخرین بار دست بدم بهت ..کی میدونست اون

اخرین دست دادن .. اخرین دیدار بود .. کی میدونست

تو چند شب بعد میری ..

ما بدون تو خیلی دردا رو گذروندیم ..

ما بدون تو خیلی از سختیا رو رد کردیم ..

تو هر لحظه از این یکسال گوشه ای از قلبمون 

درد میکشید چون تو نبودی .. تو هر لحظه از این یکسال

منتظر بودیم در باز شه تو دوباره برگردی ..

برگردی و بپرم بغلت بگم بابایی من و ببین ..

مامان مو ببین .. خاله رو ببین ..

چشایِ مامانی رو ببین ..

بگم بابایی خیلی بدون تو بد گذشت .. سخت گذشت ..

نبودی بیام حرفامو بهت بگم ..

نبودی بزرگ شدنم و ببینی نبودی تولد هیجده سالگیمُ

ببینی .. بگم امسالم نیستی تو تولد نوزده سالگیم ..

بگم هی اون البوم سکه هایی که برام درست کردی 

و میبینم سیل اشک صورتمو خیس میکنه ..

بابایی میدونم الان ارومی بدون اون آسم لعنتی ..

ارومی .. بدون استرس .. بدون درد .. 

فقط بـدون تـو سختـه .. سخ‍ت ..

وقتی یه اقای مسن و با محاسن سفید و میبینم 

دلم میخواد اون لحظه برگرده و صورت تورو ببینم .. 

جـات خیلی خیلی خـالیِ ..

امـشب میشه اولین سالگرد درگذشت تو ..

سـالگرد تو .. ای وـآی ..

دوست دارم بهترین بابایی ( پدربزرگ ) دنـیا ..

دلم بـرات خیلی خیلی تنگـه و هی بیشتر مـیشه ..

+ کجـا برم که بعد تو خیابونایِ شهر من نگا تو یاد من نیـارن ..

+ به معنای واقعی انـسان بودی بابایی ..

برات آرامشِ ابدی میخوام بابایی .. هر چند که

لایق این ارامش همیشه هستی .. همیـشه ..


۸
Shine
16 Khordad 00:59
سلام عزیزم. به طور خیلی اتفاقی به وبلاگت رسیدم.وقتی این پستو خوندم بغض کردم و اشکام ریخت.خیلی سخته عزیزم...خیلی.ان شما الله خدا بهت صبر بده و چیزایی بده که جای خالی پدر رو پر کنه( که البته نمیکنه...) 
با خوندن پستت همین الان سر جوشن کبیر دعات میکنم...
التماس دعا عزیزم...

پاسخ :

ای جـانم عزیزمم :*
شرمنده که باعث اشک ریختنت شد این پست ..
بابایی پدربزرگم بود که فوت کردند کم از پدر برام نبـودن ..
مرسی خانم ٬ ممنـون :*
چقد کامنتت احساس خوبی پاشید تو قلبـم (:
 
بازم ممـنون عزیزم :*
همدم ماه
16 Khordad 03:08
عزیز دلم:((
روحشون قرین رحمت الهی 🙏🌸

پاسخ :

مـرسی همدم جـانم :*
حوا ...
16 Khordad 13:03
خدا رحمتشون کنه :(

پاسخ :

مرسی حوا جان :*
بلوط ||
16 Khordad 14:44
خدا ایشالا آرامش و صبر بده یاسمین جان :(

پاسخ :

عـزیزم ٬ مرسی بلوطی :*
هانا :)
16 Khordad 20:13
روحش شاد منم عاشق پدر بزرگم بودم:(

پاسخ :

ممنـون هانا ی عزیزم ):
^_^ khakestari
17 Khordad 14:11
وقتی این پست رو گذاشتی چندبار اومدم کامنت بذارم و پاک کردم.....شک کرده بودم که بابات هستند یا پدر بزرگت...خیالم راحت شد الان جواب کامنت اولی رو دیدم....هرچند که از دست دادن عزیز خیــــــــــــلی سخته...هرچند که نبودنش همیشه مثل یک حفره خالی کنج قبلت هست...درکت میکنم...اما خب بعد از چندسال کم کم یاد میگیری که با این نبودن و درد همزیستی مسالمت امیز داشته باشی...روحشون شاد

پاسخ :

خاکستـری جان ممنونم بخاطر حرفای خوبت :*
البته کاملا درست می گی ):
امیدوارم هیچکس اینجور غما رو تجربه نکنه .. چون واقعـا سخته ..
 بازم مـرسی خاکستری عزیزم .
فآطمه
19 Khordad 15:38
هممممم یاسی)): 
چقدر نبودنا بدن...روحشون شاد ):
بگردم ک ناراحتیتو نبینم ماه من😔😔❤

پاسخ :

عزیزدلـم
مـرسی فاطمه ی من :**
قربان تـو ):
اتنام
19 Khordad 18:55
میدونی واقعا نمیدونم چی بگم؟چون نمیتونم درکش کنم:(
ولی دردتو حس میکنم

پاسخ :

ایشالله هیچ وقت نتونی درک کنی ):
اتنـای عزیزمم :*
" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان