۸۷

(:


.

.

.

برآیش نامه نوشتمـ .. صبح موقعه ی رفتن .. با تردید به دستش دادمـ ..

حتی پشیمان هم شدم از نوشتن نامهـ .. اما خودم را در عمل انجام شده

قرار دادمـ و هنگامی که میخواست سوار اسانسور شود صدایش کردم و

نامه ام را به دستش دادم ٬ با چشمان متعجب نگاهم می کرد . گفتم :

این رآ برای تو نوشتم ٬ بعد خواندن آن را جایی بگذار که دست کسی 

به ان نرسد . لبخند زد و خداحافظی کرد .. با یک لبخند گشاد و دل پر از

آرامش و یک آخیش راحت شدم . در را بستم و روزم را شروع کردمـ .

اول نامه امـ اینگونه آغاز میشد :

سلام بابای مهربونمـ .. (: گفتم برات بنویسمـ حرفامو ٬ چون رودرو یآدم

میره .. و ..



۱
آتنام
06 Ordibehesht 12:55
آفرین عزیزم.همیشه حرف تو بزن.
:)

پاسخ :

:*
هر روز صبح از خودم می پرسم : من همونی هستم که میخوام باشم ؟
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان