می دونی اون روز مثه روزایی بود که گاهی هست تو زندگیآمون .. روزایی که همه چی درهم میشه .. تمام استدلال هایی که

تا الآن داشتم .. تمام دلایلم برای نجات از مشکلات حل نشده ، اعصابمـ ، روحیم ، همه چی بهم می ریزه .. نشستم دو زانو

تا جایی که توان داشت گلوم جیغ زدمـ ، تو ذهنم تمام سوالامـ تمام سوالا و مشکلات حل نشدمـ می چرخید ، هی بزرگ و

بزرگ تر میشد ، گریه می کردم و .. نا امیدی اومد جلومـ .. اومد و تمام وجودمـُ گرفت .. میخواستم تشر بزنم به خودم که چرا

این حال ؟ اما عیبش چیِ ؟ عیبش چیه تنهایی دردآتُ فریاد کنی ؟ عیبش چیه بعد تمام زمانهایی که قوی بودم .. بعد تمام

حالایِ خوبم .. بعد همه یِ منطقی بودنم .. بخوام خستگیِ راهم و دربیارمـ .. بخوامـ خالی کنم تمام همه زمانایی که باید

خالی می کردم اما فرار کردمـ .. به قدری خالی کردم که حنجرم می سوخت .. بَسه .. بسه برام .. فقط برای چند دقیقه بسه

قوی بودن .. بسه خفه بودن .. بسه ساکت بودن و حرف نزدن .. چند دقیقه .. فقط ../

پا شدم ُ اشکآمُ پاک کردم ، ناامیدی مثه پیلَس .. می پیچه دورت .. هرچی بگذره این پیله بیشتر می پیچه .. خو می گیری

باهاش  .. برات عادت میشه .. ترک عادتم که مکافات میشه برات .. نمیذارم .. نمیخوام ناامیدیم طولانی شه .. هزار تا دلیل

میارم تا بره از جونمـ .. دیدم آدمای نا امید رو .. دیدم زندگی راکدشون رو .. نمیخوام ناامیدی رو .. نمیخوامـ ..

راهشم همینه .. راه فرار ازش .. زود بند و بساطش رو از دورت جمع کنی ..

جمع می کنم و میندازم دور .. و تمآم .. دوباره ساختن یه راه .. ادامه دادن به ساختن رویآمـ .. هدفمـ .. ناامیدی نداریم ..

نمیخوام ناامیدی رو ../


به قول ترکآ بـیته ؟ اِوِت (: