۱۸

بعد هر ازمون کارنامه مو به بابا نشون میدم که ببینه وضعیتم ُ . بهش 

می گم این درصدا رو بزنم رشته و شهری رو که میخوام قبول می شم (:

میگه ایشاالله که قبول نمیشی |:  واقعا چه حمایت و انگیزه ایی -_- 

میدونم دلش شهر غریب نمیخواد که قبول شم . اما من فقط به این امید

اومدم هنر . پس براش تا پای جون تلاش می کنم (: 


. تو ازمون یه دختری پشت سرم بود داشت به دوستش می گفت : 

این تنهایی پشت کنکور بودن بدجوری اذیت می کنه ٬ اینکه جایی برای 

رفتن نداری و پیش دوستات نیستی و ازشون دوری سخته .


تا حالا کسی اینقدر واضح نگفته بود . سخته این تنهاییش . مدرسه هر 

بدی داشته باشه حداقل ساعتای بیشتری تو جمعی .

شاید بهتر بگم رفتن به اجتماع َم کمتر شده و داره اذیتم می کنه .

اما اونقدری نیست که نشه جبرانش کرد ٬ اما همه ی اینا یادم داد دور 

بودن قابل تحملِ ولی من ادم این همه دوری نیستم ٬ در واقع به قول خالم

پر پر میشی ((:

خالم و دخترش یه چراغ امید بزرگن برام نه یه پروژکتور گندن (: 


از سن ۱۴ تا ۱۸ سالگی اصلا از بچه ها خوشم نمیومد البته فقط اشنا ها رو

دوست داشتم . قبلش عاشق بچه بودم . الان هم برگشتم به اون دوره ی 

قبل ۱۴ سالگیم . این نوزادای کوچول موچولو تو دلم بجور جا وا میکنن

انگار در قلبم وا میشه و یه عالم حس قشنگ دوست داشتن ریخته میشه

داخلش . بنظرم این نی نی ها امید زندگی والدینشونن . 

خدا امید زندگی همه رو حفظ کنه (:


.خبر رسید یکی از اشناهامون میخواد ازدواج کنه ٬ دختر خیلی خیلی 

خوبی و خیلی هم زیبا (: چشماش اندازه ی هلوعه ((: نگاش می کنم 

سر گیجه می گیرم فکر می کنم چشاش الان می افتن رو زمین (:



" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان