١٦٠

روزمون مبارک ما عکاس ها (: 

۱۵۹

 ببین آدم وقتی میدونه اومدن دوباره ی حسای بد وقتی تو اوج حسای خوبی فریب مغزه می تونه راحت تر باهاش بجنگه ../

+ از : مریمی

۰

۱۵۸

میدونی من تمام مدتی که داشتیم برای دیدن فیلم ترسناکه برنامه میچیندیم . خیالم راحت بود .. من ادم دیدن فیلم ترسناک نیستم .. اما چون تو بودی دلم گرم بود (: وقتی هم دیدیم تو با حرفات نذاشتی تحلیل فیلم مغزمو بجوعه .. و چون تو بودی بااز (: من از همون موقعه که چشمامو باز کردم دیدم داری کیفت رو میندازی رو دوشت و گفتم داری میری و بعد بغلت کردم .. من از همون لحظه دلم براات تنگ شد .. آتنا رفیق خوب من .. موفق بشی تو هر چیزی که تو فکرتِ .. و دلم میخواد رفاقتمون همیشه همینطور بااشه .. همیشه باااش .. همیشه همینطوور بااش (: تا ابـد ..

۰

۱۵۷

کاش قابلیت این و داشتم که برم همسایه ی طبقه ی پایین مون رو بزنم یا حتی خفه کنم .. تهشم دلیل قتلشون رو نداشتن فرهنگ اپارتمان نشینی اعلام کنم ../

۵

Lovely shawn (:

۱۵۵


من غر میزنم،مامان تحمل میکنه،من غر میزنم بابا تحمل میکنه،من غر میزنم همه تحمل می کنن و خودم توان تحمل خودم رو ندارم..سرم گرم نمیشه ، حواسم پرت نمیشه .. من تو خوابم جنگ می کنم فریاد میزنم .. خواب نتیجه های کنکور رو میبینم ..بلند میشم از خواب .. انگاری که گرفتنم زیر مشت و لگد .. سه روز پیش بود .. تلنگری بود که زده میشه بهم .. دیدم زمانم رو خیلی صرف درست کردن اطرافم کردم .. اطرافی که ازم انرژی برد و یک بی حوصلگی بزرگ گذاشت تو بغلم .. بلند جیغ کشیدم : هیچ چیز این زندگی به من ربطی نداره دیگه .. دیگه حتی نمیخوام یه نقل قول ساده از این خانواده ی عتیقه بشنوم ../ پنج شنبه بود : همه تو حیاط نشسته بودیم . من از انتخاب رشته می گفتم، پشتش به من بود . من از تهران میگفتم بهم گفت تو که قبول نمیشی که .. تو دلم گفتم حیف اینه اسم تو مادربزرگ باشه حیف اینه من دلم به حالت بسوزه حیف اینه یک عمر هیچی بهت نگفتیم حیف پدربزرگی بود که با کارای تو اینجوری شد حیف اینه اسم مادربزرگ رو با خودت به یدک بکشی .. ازاون طرف دخترش گفت : بمون یک سال بخون تا دو رقمی شی .. خدا میدونه چقد دلم میخواست با دستام خفشون می کردم تو دلم گفتم نداشتی حس نکردی هیچی حس نکردی .. سخته و این سختی رو تو نمیفهمی .. من چی بگم وقتی درکی نداری .. میدونی اه کشیدم هر بار اه کشیدم .. از ته قلبم با دردی که لبریز بود اه کشیدم ، نه نفرینی کردم نه چیز دیگه ایی .. فقط از ته قلبم اه کشیدم .. تنها کاری که میتونستم بکنم .. من اه مادرم رو به دوش کشیدم .. با هر اهِ ش منم اه کشیدم .. وقتی بهم نگاه میکرد وقتی میفهمیدم که چی تو نگاهشه وقتی داشتن حرف میزدن .. میخوام براش مرهم باشم اما خودم به مرهم احتیاج دارم .. میاد برام حرف میزنه اما خودم احتیاج دارم با کسی حرف بزنم.. برام میگه که کمکش کنم اما خودم به کمک احتیاج داارم..دیگه اونقدر رو دلم باد میکنه همه چی که میترکم .. میخوام براش دختر قویی باشم اما از قوی بودن میترسم .. میترسم مرهمشون باشم .. میترسم نتونم جداشون کنم از خودم .. بابا میگه نصف روح این خونه رو دوشِ توعه .. نتونستم بگم : میترسم .. میترسم .. میخوام کنده شم .. میخوام پرواز کنم .. نتونستم بگم من این کنده شدن رو دوست دارم .. حالا میفهمم من از خیلی چیزا میترسم .. حالا میفهمم من تو این یک سال خیلی قوی بودم .. میخوام کمکی باشم .. اما اول باید خودم پرواز کنم .. ته ش میگم : من انتخاب اخرم بخاطر چشای نگران مامانم بود انتخاب اخرم بخاطر چشای مردد پدرم بود .. من اخری رو برای اونا انتخاب کردم نه برای دل خودم .. من چاره ایی نداشتم .. تو که بزرگی تو که رفیقی برای دل خودم سومی رو انتخاب کن .. اگه خیرِ اگه برام خوبه و صلاحه .. میخوام پرونده ی کابووس نتیجه رو ببندم : من سر هر چیزی گفتم بهترینا رو تو برام انتخاب میکنی الانم میگم بهترین رو انتخاب کن برام .. میدونم تو همه چیز رو دیدی و میدونی .. از همون اول راه با من بودی .. مگه این راه رو خودت برام انتخاب نکردی .. من اونشب ازت راه هم رو خواستم تو نشونم دادی .. حالا ته این راه چی میشه .. تو میدونی فقط .. خودت میدونی حاالم از همه چیز داره بهم میخوره .. خودت میدونی تو چه سرابی گیر کردم .. خودت میدونی دارم دست و پا میزنم .. نگاهم کن و لطفت رو شامل حالم کن .. تنهام نذار که هیچ هیچ جز تو ندارم .. این رو میگم تمام : خودت بهترین رو انتخاب و مقدر کن : توکلت علی الله . من میگم سومی رفیق تو چی میگی ؟ خودت انتخاب کن برام .. بهترین رو .. ایمان دارم .. توکل به تو خدایم ./

۰

۱۵۴


21 کد انتخابی از 150 تـا .. مثلِ آدمیم که از جنگ برگشته ، انرژی که انتخاب رشته ازم گرفت عملی ازم نگرفته بود .. من جنگیدم تو دیدی مگه نه ؟ امیدوااارم از ته قلبم میخوام انتخاب سوم خیرم باشه برای قبولی .. و قبول شم سومی رو و خلاص خلاص .. خیرم خیرم صلااحم باااشه (: تمرکز رو سومی سومی .. قبول شم سومی رو الهی .. من امیدوارم و این امیدِ تو قلبم موج میزنه تنها دلیلشم اینه که چون واقعا باور دارم این شدن رو و میدونم لطفت شامل حالم میشه و ردیف میکنی همه چیز روو .. امید تو قلبم هیچ وقت اشتباه نکرده هیچ وقت هیچ وقت .. الانم من بهش باور دارم .. به تو و ایمان داخل قلبم بااور دارم که میشه و میشه و میشه .. من یک سال برای خواستم از همه چیز دست کشیدم من یک سال برای خواسته ی تو قلبم از هم دوره یام عقب افتادم هر چند که این عقب موندن یک نوع جلو بودن برای منه و با ارزش تر از هر چیزی تو زندگیم و مطمعنم که هیچ وقت قرار نیست پشیمون شم .. تو باش کنارم و صلاحم قسمتم و خیرم انتخاب سومم باااشه رفیق (: باور دارم که میشه پس میشه با لطف و خواست تو .. میشه .. من به این شدن باور دارم .. برام انتخابش کن .. برام انتخاب سوم رو انتخاب کن رفیق (: 

شکرت_خدای _من

۴

آزمون عملی / مسافرت


شیشم مرداد بود که راه افتادیم،یه شب تهران خونه ی یکی از فامیلا خوابیدیم، صبح راه افتادیم سمت خونه ی خاله چهار ساعت بعد اونجا بودیم و دو شب موندیم و بعدش همه با هم به سمت تبریز رفتیم،هوای اونجا خیلی خیلی گرم بود : تبریز: شب اول رفتیم پارک اییل گولی فرا صبح رفتیم مقبره الشعرا و خونه ی امیر نظام .یک روز بعد رفتیم سرعین، نگم از هواش براتون که چقدر هواش عالی بود سه روز اونجا موندیم . سرعین : پارک ابی ایرانیان،الوارس،ابشار گرگر، بازار خود شهرشون / بعد راه افتادیم سمت تالش که چه اب و هوای دلچسبی داشت و بعدم دریاشون و بعد تهران

از هرچی گفتم سخن تهران خوش تر است (: 15 مرداد رسیدیم تهران و رفتیم خونه ی دوست بابا،تو تمام مدتی که اونجا بودیم من استرس ازمون فردا یعنی 16 رو داشتم تا اینکه از یکی از همشهری های خودمون که رتبش 66 هنر شده بود پرسیدم و چون پسر بود روز قبل ازمون داده بود یکم از استرسم کم شد. اخر شب هم یکی از استادای همین رشته زنگ زد و حرف زدیم و من با حرفای استاده کاملا اروم شدم و شب گوشیم رو برای ساعت شیش کوک کردم و راحت خوابیدم : صبح پنج و نیم بیدار شدم ، یواش یواش اماده شدم که بعد نیم ساعت چای خوردم و یه شیرینی با بابا از خونه ی دوستش اومدیم بیرون و اسنپ گرفتیم تا خیابون انقلاب . خدا خیر بده راننده ی اسنپ رو که از ضبطش هیچی پخش نمیشد و من تو اون نیم ساعت استرسم رو کنار گذاشتم . رسیدم دم در دانشگاه تهران تقریبا شلوغ بود و بعد چند دقیقه اجازه دادن بریم وارد محوطه ی دانشگاه بشیم . کم کم شلوغ تر میشد محوطه و من روبه روی در نشسته بودم نیم ساعتی گذشت و دانشجوهای خود رشته مون اومدن وارد محوطه شدن و گفتن که اگه سوالی داریم حتما ازشون بپرسیم منم با چند تا از بچه های شهرهای دیگه رفتم تا سوالا رو گوش بدم : تا جایی که من دیدم دو نفر بودن که سبک عکساشون با بقیه خیلی تفاوت داشت و با خودم گفتم : برگردم دیگه فقط از سبکی که میخوام عکس میگیرم . ساعت هشت و نیم بود که گفتن از ر تا ص تا قبل ظهر ازمون میدن بقیه عصر . ما که بین این دو حروف بودیم رفتیم بالا داخل دانشکده ی هنر های تجسمی و داخل یکی از کلاس ها نشستیم ، چند نفر که خوابیدن یکی اهنگ گوش میداد یکی نوشته هاش و مرور میکرد یکی عکساشو به بقیه نشون میداد و یه اقایی که عضو انجمن بود میومد شیش نفر میبرد که هر بردن یه یک ساعتی طول میکشید . منم اول با یکی از دخترای تهرانی شروع کردم به حرف و اینا دیدم اصلا تو باغ نیست بعدم که گرفت خوابید ، چشمم افتاد به دختر بغلیم باهاش سر صحبت رو باز کردم که فهمیدم همدانیه ، گشنگی و دست شویی استرسم رو بیشتر می کرد بهش گفتم میای بریم سرویس بهداشتی پیدا کنیم کل طبقه هارو با اون بار وبندیل گشتیم پیدا نشد برگشتم که دیدم وقت حروف سین شده از هول تند تند رفتم اتاق چک کردن مدارک و یادم رفت ازش خداحافظی کنم . هفت نفری رفتیم اتاقی که مدارک رو چک میکردن بعد شماره بندیمون کردن و ما رو فرستادن پشت دری که داخلش اساتید بودن . از استرس همه چرت وپرت می گفتیم و می خندیدیم تا استرسمون کم شه ، هر کی هم از داخل اتاق میومد می گفتن میز داور یک بشینید میز داور پنج نرید اصلا ، نوبت من شد که دختری که از اتاق درومد گفت میز پنج نشین کم مونده بود گریش بگیره ، وارد اتاق اساتید شدم که جلوییم رفت میز یک . و ناظر اونجا من رو فرستاد میز پنج ، مسافت چند ثانیه اای که داشتم طی میکردم سمت میزش ، با خودم گفتم : خدایا حالا که دارم میرم پیش سخت ترین و خشک ترینشون بذار همون شخصیتی باشم که میخوام / وقتی نشستم با خودم گفتم : شروع کن و برای خواستت بجنگ . بنظر میومد داور کله گنده تری باشه چون از بقیه جدا بود و همه دوتا داور تو یه میز بودن اما این تک بود . سوالا رو میپرسید و من جواب میدادم دراخر بهم گفت ذوق و استعداد این رشته رو دارم و فقط باید دانش هنریم رو از لحاظ تاریخی و اینا بالا ببرم . هم رفتارش باهام خوب بود هم حرفاش حس خوبی بهم داد و امیدوارم نمره ی خوبی بهم بده وقتی از در امدم رفتم سمت بابام و با خوشحالی براش همه رو تعریف کردم داشتیم از رو پل هوایی رد میشدیم که گفتم : میدونی بابا انگار خدا داره با خودش میگه بذار یاسمین اگر قرار به جایی برسه از سخت ترین صافی ردش کنم . من نمیدونم قبول میشم یا نه خوب بود یا نه نمیدونم اما فقط میدونم : که خودم از خودم راضی بودم حس خوشایندی داشتم و لذت بردم از دانشگاه تهران و تمام بچه هایی که بودن و تمام استادا و .. اما فقط یه چیزی هست که حسرت میخورم اینکه کاش از سبک خودم بیشتر عکس برده بودم از سبکی که دلم میخواد ادامش بدم چون استاده از همونا خوشش اومده بود و من با خودم گفتم : خدایا این فرصت رو بهم بده تا بتونم سبک خودم رو بسازم و این فرصت دانشگاه خوب رو بهم بده .. به این جمله ایمان اوردم : ادم برای هدفی که دوست داره میتونه بجنگه و نه هیچ چیز دیگه ایی ../


| عکس : دریای شهر تالش/ شمال و تمام زیبایی ـآش ..

۷

۱۵۲

وقتی پریدن ترسناکه همون موقس که باید بپری ، در غیر این صورت تمام عمرت و باید درجا بزنی .. میپرم .. میخوام برای یک عمر بپرم ، با اعتماد بنفس ، محکم ، قوی ، توکلت و علی الله ../ تو کمک کن قوی باشم خدا ..💫

۳

۱۵۱

من محالم ، به ممکن شدنم فکر نکن ../

چشام و میبندم ، فکر میکنم که ادم از هر دستی بده از همون دست می گیره ، میگم : چرا درست عمل میکنی اما اشتباه تحویلت میدن ؟ در جواب میشنوم : هر چه کنی به خود کنی .. اخرش حق به حق دارش میرسه . دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره خدایا کمک کن درست عمل کنیم ../

۳
ولی من گاهی شبا دلم میخواد خواب خدا رو ببینم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان