۱۹۴

از دور همه میگن ارومی و مظلومی اما اگه چند وقت کنارم باشن میبینن که نه شیطونم ، شیطون بد نه ، عاشق انرژی و تحرکم ، فقط فازم متفاوت میشه ، جایی ک جام نباشه جیم میشم ، میرم چون اونجا برا من نیست ، هر جا دیدم جام نبوده رفتم ، نموندم ، هیچ وقت . میخوام عاقل باشم ، میخوام میون هر چی بدیه من سعی کنم خوب باشم . / تو دلم خیلی چیزاست .. برای گفتن برای به زبون اوردن .. اما حتی تایمشم ندارم ک بخوام بشینم پای دل خودم ، فقط مثه دیلیت عمل میکنم ، دیلیت ، بعضیاشم با شیفت ../ دلتنگ ادمای خوب زندگیمم ، مامانی خاله دختر خالم و بابایی ../ امروزم طرز حرف زدن استادم مثه بابایی بود من شدم مات و مبهوت .. تو دلم گفتم : چه سخته نیستی چه سخته این درد نبودت .. / ما ک پوستمون کلفت شد رفت .. اما دلمون چی ؟ شما درد نبود یک عزیز رو چطوری تحمل می کنید ؟ من درد نبود بابایی رو چطور باید تحمل کنم ؟ من تو خواب میدیم بغلش میکردم و اشک میریختم ، باورم نمیشه ک نمیتونم هیچ وقت برم بغلش .. / چقد حرف و فکر تو سرمه ../ نمیدونم راهم درسته یا نه ؟ نمیدونم پشت این همه خنده ایا خنده س یا غمه ، بیا فک کنیم خندس و یک عالمه بیخیالی به غما و مشکلات ، بیا بگیم که خوبیم . بیا بگیم شکرت خدا ، برای همه چی ، حفظ کن همه چی رو برام سلامتی و ارامش ( برای همه ) باااشه ؟

۰

۱۹۳

خسته کوفته .. با پاهای قرمز ): چهار ساعت تمام برای درس ترسیم سرپا بودم ، ظهر رفتیم جشنواره بازی و هیجان  دو گروه شدیم یک گروه دختر و یک گروه پسر ، گروه ها هفت نفری بود ، از سوالای مسخره و بی تربیتیش ک بگذریم پهن شده بودیم از خنده ، نمیتونستیم از زمین بلند شیم ./ ( یکی از استادام اسمم رو یاد گرفته ، دائم یاسمین فلان یاسمین عکس یاسمین بیااا ) کشته من رو ، کل کلاس اسمم رو یاد گرفتن ، رفتم بگم استاد اسمم رو نخوندی ، پسره میگه تورو که دیگه میشناسه بیا برو ، فردا قراره بریم یکی از روستاهای سرسبز دور و اطراف ، خدایا ما رو به یک راهی سر بده ، مراقبمون باش و سالم باشیم منم بتونم چند عکس درست و حسابی بگیرم ../

۰

۱۸۰

شروع هوای سرد و گرم نشدن من .. اینقدر دست و پام یخه که دیگه حسشون نمی کنم ، هر شب قرص اهن رو میخورم اما جوابگو نیست ، فکر کنم دوباره دکتر لازم شدم ، من با این دست و پای یخم چیکار کنم ؟

۰

۱۹۰

اینکه امروز عکاس گروه گردشگری کردنم ، پوستم رو کند . همش تو تیررس افتاب ، همش بالا پایین ، چپ راست ، برو بیا . از صبح یه لنگه پا ، پرس ، چشم درد . اقاعه میگفت : بلاخره باید از یه جایی شروع کنی / چقد باید شروع کنم ! / اینکه میخوام دو تا کلاس ثبت نام کنم خیلی فشرده میکنه تایمم رو ؟ همینجوریش پوستمون رو دارن میکنن از بس کار میدن بهمون ، اما خب مگه زندگی همین کنده شدن پوست نیست ؟ تمرین قوی بودن ؟ نه .. این زندگیه .. ! مجبورم قوی باشم . جدا بهش میگن قوی بودن ؟ نمیدونم ../

۱

Shawn

تو همچنان بتازون و من همچنان ازت یاد بگیرم (:

| شان مندز در موزیک اوارد 2018 |

۱۸۸

میدونی من دیشب داشتم میمردم .. خودم و خودم بودم .. اه که چقد سخته تنهایی از پس همه چی براومدن ، من دیشب برای بارها و بارها کمبود وجود بابایی رو حس کردم ، گاهی نمیدونم دردم رو به چه بزرگتری بگم تا برام حلش کنه .. درد درد رنج .. خفه شدم از بس کسی نبود برای شنیدن کمک کردن .. سخته کسی نباشه برای شنیدن ، برای راهنمایی کردن .. احساس میکنم تو تنهایی غرق شدیم .. من باز به خودش متوصل شدم ، اخه کی هست جز خودش .. فقط اینبار حرف با بابایی بود .. بد زمانی رفتی ، به جون خودم نمیدونم .. به جان خودم سخت شده همه چی .. به جان خودم نیاز دارم بزرگتری برااام بزرگتر باشه .. اخه چرا رفتی بین این همه بهم ریختگی .. / من چی بگم .. از چی بگم .. / 

برای کنفراس بالای پله ها ایستادم ، متن رو از رو خوندم ، سعی کردم جذاب بخونم تا خسته نشن ، اما خسته کننده بود براشون ، استاد گفت کاش خلاصش میکردی منم گفتم باشه ورقه هامو جمع کردم گذاشتم کنار میز گفتم : فارغ از تمام اینها یکبار موقعه ی تصمیم گیری به این فکر کنید معیار تصمیمتون از کجا میاد ؟ ریشه ش از کجاست ؟ تقلید از دیگران صرفاا ، یکبار بهش فکر کنید و جواب بدید این سوال رو .. جوابش به خودتون ربط داره اما تهش هر چی بود از درون خودتون باشه از خودت واقعیتون .. حتی اگه غلط بود حتی اگه اشتباه بود اما این خودتونید خود خودتون ../ بعد همه بهم نگاه کردن و تشویقم کردن منم نشستم  ( اره بودن اونایی که مزه پروندن و مسخره کردن ) اما به خودم گفتم : هرچی بود تموم شد ، مهم اینه شجاع بودی ، حرف خودت رو زدی .. تو با اعتماد به نفس بودی و خودت رو دست کم نگیررر ، تو با همه ی سختیا جنگیدی ، تو داری قوی تر میشی / 

شکرت خداااا شکرت ( بیشتر هوام رو داشته باش )

۴

۱۸۷

همین یک ساعت پیش تموم شد رسم مام ، امیدوارم بتونم سرعتم رو بالا ببرم ، چهارشنبه ریاضی داشتیم ، خداوکیلی مرده بودیم از خنده ، از بس ریاضیش چرت بود (: داشت مجموعه ها رو درس میداد ( a زیر مجموعه ی b ) دیگه شما عمق فاجعه رو حس کنید ، تا ساعت دو ی ظهر علاف بودیم چون استاد نیومده بود و گفته بود بمونید میایم ، کل دانشگاه رو گشت میزدیم ، تا وقتی دیگه بالاخره منت گذاشتن تشریف اوردن ، اونقدر ترسناک بود استاد که من دهنم اصن باز نمیشد ، اخه اصلا بهش نمیومد  . گفت که خلاصه پوستتون رو قراره بکنم از الان بگم ، ما هم  |: کسی جیکش در نمیومد / گفتم شنبه کنفرانس دارم ؟ به غلط کردن افتادم |: هیچ متنی پیدا نکردم ، استرس دارم زیاااد ، متنی که پیدا کردم از یک جامعه شناس یهودیه ، فک کنم کلا از کلاس پرتم کنه بیرون ، اما من قسمتای خوبش رو جدا کردم همونا رو بگم براشون ، فهمیدم همه پشت سرم یا فحش دادن یا خود شیرین خطابم کردن ((: فقط استرس کنفرانس رو دارم ، میخوام از رو بخونم ، چون خیلی زیاده و زیاد به متن مطمعن نیستم چون خیلی روشنفکرانس میترسم این استاد به ظاهر روشنفکر همین اول کاری چیزی بهم بگه ، دعااا کنید خوب برگزار شه برعههه .. مردم از استرس پروردگاارا ..

تا حالا محیطی ندیدم که اینقدر دوستی پسرا و دخترا زیاد و خیلی تو دید باشه ، خیلی درگیرن خیلی ، بعضیاشونم که امان از یه ذره سلیقه، محیط ش خیلی دیگه ازاده ، احساس معذبی دارم و دلم برای دبیرستان و جو ش تنگ شده ، خدا وکیلی نمیشه تو دانشگاه دووید ، شیطونی و مسخره بازی هم نمیشه دراورد ، خلاصه که تا عادت کنم طول میکشه . /


دوربینم هم رسید 😍 سه روز اول همش دستم بود ، الان کارم زیاد شده ، غصه میخورم وقتم کمه نمیتونم باهاش عکس بگیرم ، باید برای هر روز یه یک ساعتی تایم براش بذارم ، اینقدر جزئیات داره که قاطی کردم ، براش کیف و یه سری وسیله باید بگیرم ، عجب دلبری 😍 📷 دلم میخواد شبا بغلش کنم باهاش بخوابم D: بابام میگه فقط اگه ببینم ازش استفاده نکنی ازت میگرمش (: تاکید کرده به درست هم نباید لطمه بزنه |: 


۴

۱۸۶

هنرمندان رسولان روی زمین اند با مکتبی متفااوت ../

+ سخنی از استاد عزیز ترسیم (:

۱

۱۸۴


از روز اول شروع میکنم یعنی شنبه (دیروز) زبان داشتیم،همه ساکت و بچه مثبت . کم کم حرف زدیم و به سوالا جواب دادیم . خیلی هم شیک اولین نفر گفت که من بخونم ریدینگ رو و ترجمه کنم ( هر چی میدونستم گفتم فقط رد شه ازم ) ساعت بعد اندیشه اسلامی داشتیم کلاس انچنان خشک خسته کننده ایی نبود اما استادش میپیچوند سوالا رو |: یعنی حرف حرف خودم . من هم اولین نفر گفتم جلسه ی بعد بحران های اخلاقی رو کنفرانس میدم . ساعت بعد باستان داشتیم و یک منطقه ایی رو داد که روش تحقیق کنیم . ساعت بعد اشنایی با معماری جهان داشتیم استادش عالی بود و از درس و رشته مون گفت . امروزم دو ساعت بیان معماری داشتیم . عالی بود خیلی زیاد . بعد این کلاس فهمیدیم یه مربع کامل و درست رو باید چجوری بکشیم . بعد شناخت مواد داشتیم . بازم من اولین نفر گفتم چوب رو کنفرانس میدم . دلیل تمام اینکه اول خواستم یک کاری رو انجام بدم بیشتر بخاطر خودم بود و یکم هم بخاطر اواسط ترم بود که کارا زیاد میشه و شاید وقت نشه . بیشتر به این خاطر بود چون من همیشه ادمی بودم اروم کار خودم رو میکردم تو این مواقع تو مدرسه همیشه جز ادمایی بودم که کارم رو تو اواسط راه انجام میدادم یعنی نه اول و نه اخر . اما الان خواستم به اون یاسمین درونم که دلش میخواد فعال باشه اجازه ی بیرون اومدن بدم .دلم میخواد به خودم اعتماد کنم . بابایی همیشه میگفت ادم از هرکاری میترسه باید بره به سمتش . من از اول بودن تو چشم بودن میترسم اما نمیخوام اینطوری باشه . میخوام تو این دانشگاه این وضع فرق کنه . نمیخوام کل دانشگاه بشناسن منو . میخوام استاد ازم راضی باشه و تو کلاسش فعال باشم . دلیل تمام اینا همون هدفس که میخوام کم کم بهش برسم. رشتم خشک نبوده تا الان . درسای متنوعی داره و خیلی با تاریخ معماری سر وکار داره و این خوبه برای من چون من تاریخ رو دوست دارم . ترسیم واسکیس داره که خب تجربه ی جدیدی برای منه . اگه بگم دارم تو درونم با همه ی حسای بدم میجنگم اغراق نکردم . گاهی اوقات اونقدر پر میشم از این حسا که دلم میخواد بالا بیارم هر چی حسه بد رو .. دارم تلاش میکنم برای قوی بودن . دارم تنها میجنگم . خداروشکر تو رشتمون تعداد پسرا اندکه .. و خیلی از شهرای دیگه داریم و حتی خیلی دور مثله خوزستان و کرمان و کرمانشاه (: اینقدر حس خوبیه در ارتباط بودن با اینجور ادمها .. دارم خدارو شکر میکنم بابت خوابگاهی نبودن . و این هم بر میگرده به همون یاسمینی که همیشه اروم بودم و میترسیدم از دوری . دارم فکر میکنم که خدا خواست بهم رحم کنه که من رو اینجا قبولوند . چون واقعا همین روزای اول سخته . اما شاید اگه الان شهر دیگه میبودم میگفتم با سختیاش بازم خوبه . ولی وقتی برای چیزی تلاش کردی اما نشد لابد نباید میشده . خداروشکر خداروشکر خداروهزااار مرتبه شکر .

از سوتیام بگم (: = به دوستم جلو همه موقه ی خدافظی گفتم : خوش وقت شدم . بعد خودم موندم چی گفتم : بهش نگا کردم گفتم باورت میشه الان نمیدونم چی باید بگم واقعا مغزم یاری نمیکرد .بعدم دنبال کانون فرهنگی بودم کارم رو که انجام دادم رفتم بیرون اما قاطی کردم به جای اینکه برم سمت چپ یک راست رفتم سمت راست که دیوار بود و یکی از پسرا گفت فک کنم باید اینوری بری . من مردم از خجالت در واقع یه راست رفتم تو دیوار . هم خجالت کشیدم هم داشتم از خنده منفجر میشدم . ترم بالایی بودن و یه نگاه : اخه کوچولو تو چشاشون بود بعد این اتفاقم یکی گفت چه بامزس . هیچی دیگه من از خجالت اصن نمیدونم کجا بودم . فقط سریع رفتم تا بیشتر ضایع نشم ./

+ کلا بعد یک ترم فک کنم پوست استخون شم از بس این راه دانشکده سلف ایستگاه خونه و ..باید برم و بیام  . واقعا باید اتوبوس بذارن تو محوطه رو یا ون خیلی طولانیه . ماهیچه های پام گرفته و درد میکنه . روز اول از خستگی نمیتونستم راه برم /

خداروشکر خداروشکر .. هزار مرتبه شکر .. شما از یونی تون برام بگید ؟(:

۵

۱۸۳


ساعتای هفت و چهل دقیقه بود که راه افتادیم . رسیدم دم دانشگاه . شلووغ ، بدجوری شلوغ بود .بیشتر خانواده هایی که از شهر دیگه اومده بودن توجه م رو به خودشون جلب کرده بودن . بانمک بودن (: و خوشحال .. رفتم داخل یه چند دقیقه ایی طول کشید تا بریم محل همایش . همه صندلیا پر شده بودن ، ردیف اخر خالی بود رفتم نشستم و برای دوستم جا گرفتم مثل این بچه کلاس اولیاا :| اما خب خودش گفته بود و منم نمیخواستم تنها باشم . کم کم اومدن این ادم گنده های دانشگاه حرف زدن من بیشتر حواسم جمع معاون فرهنگی هنری بود ببینم چی میگه , و هی باخودم عکاسای دانشگاه رو رصد میکردم چندتا بودن . چه دوربینی داشتن (: یکیشون دختر بود .خلاصه ازمون خواستن استه بریم استه بیایم و از تمام امکانات استفاده کنیم .ساعتای ده ونیم گفتن برید بیرون غرفه هارو ببینید . منم تا پام رسید بیرون به دوستم گفتم : هیچی م ندادن بخوریم . بعد یکی از اون دانشجوهایی که دانشجو های جدید رو راهنمایی میکردن و یه شال سفید دور گردنش داشت گفت : بیرون مستقیم برید تا پذیرایی شید . منم هنگ ، بزور داشتم خندم رو کنترل میکردم . اخه این چجوری صدای منو بین جمعیت شنید (((: اینقدر بیرون شلوغ بود که . اصلا نمیشد نزدیک غرفه های پذیرایی شد . کاپ کیک و اب جوش میدادن با این چایای بسته بندی هرطمع دلخواه |: ما از خیرش گذشتیم رفتیم غرفه ها رو گشتیم ، یه عالمه کاغذ و کاردستی و از اینا بهمون دادن . یکی از این ترم بالاییا فک کنم خیلی دیگه ترمش بالا بود . رفته بود بالای یکی از پله ها جلویِ غرفه ی امداد و هلال اهمر با صدای بلند می گفت : ترمکی ها بشتابید بشتابید ، بیایید فشارتان را بگیریم . مسخره بازی میکرد در واقع |: ما هم رفتیم بیرون منتظر بودیم بیان دنبالمون . این بود از خاطره ی همایش ورودی های جدید (:

۴
هر روز صبح از خودم می پرسم : من همونی هستم که میخوام باشم ؟
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان