۲۱۴

آخ ک چقد دور دورم ..

به یه نقطه خیره شم و فکر فکر فکر کنم به کارای کرده و نکردم.. به خودم به تلاش هام به رسیدن هام به نرسیدن هام .. به خانوادم که از وقتی رفتم دانشگاه هیچ تایم درست و حسابی  براشون نذاشتم .. به مامانم .. به دویدن هام .. به دویدن هام .. به زندگیم .. میدونی شکرت .. شکرت .. شکرت .. شکرت که فرصت دادی تلاش کنم .. شکر .. شکر .. / بحث قسمت شد .. قسمت ادمها .. من خوب قسمت رو فهمیدم .. من خوب یاد گرفتم خواستن رو و قسمت رو .. باور کن که دیگه گلایه ایی نیست .. فقط فقط شکر تو رو لبمه.. بهم انرژی و قدرت بده بتونم بجنگم برای خودم و زندگیم .. نگاهت رو از من و زندگیم برندار / 

۱

۲۱۳

صرفا جهت تخیله ..

مغزم سسته ، ظاهرم محکم .. میدونی نمیشه چیزای تو سرم رو گفت چون هیچ کس درکی نداره .. درکی از من موقعیت من .. اره من به هر جون کندی دارم تلاش میکنم جوابم گرفتم . به خودم میگم چاره ایی جز قوی بودن نیست .. تو ذهنم عکاسی میچرخه .. دلم برای اینکه نشد برم این رشته میسوزه .. اتیش میگیره .. اما تو دستم مداده یا میکشم یا میکشم یا میکشم .. تو ظاهرم قوی بودن مووج میزنه .. تو دلم.. دلم دو نصفه .. دو نصف کامل .. میدونی صبر صبر صبر .. میدونی خدا واقعا کمک م کرد جوری که من هر روز راضی ترم .. اره دلم دو نصفه .. میترکه گاهی .. اما حالم عالیه .. من حتی عاشق مرمت شدم .. عاشق حرفایی که استادم بهم گفت و من داشتم بال درمیاوردم..

این نشون میده جواب میده یاسمین .. تلاش واقعی جواب داد . سه ماهم نیست اما من میتونم از تو عکس کروکی بزنم . منی که نقاشیم صفر بود .. جواب میده .. خواستم جواب داد . اما دریغ نمیکنم از گفتن عکاسی و عکاسی .. خدایا ببخشید که نمیشه کنار بیام .. ببخشید که وجودم هی این رشته رو صدا میزنه و حسرت میخوره که با این رتبه نشستم تو این دانشگاه .. من رو ببخش که زیاده خواهم .. من رو ببخش که علاقم رو خواهانم .. ببخش که نمیدونم مصلحتم چیه .. / نمیدونم همش همش برای تمام حرفایی که یک هفتس پر کرده این مغزم رو .. و اگه اینجا ننویسم میترکم. میدونی وقتی سخت میشه وقتی پلان و مقطع پله سخت میشه وقتی واحدارو نگاه میکنم که این که شد معماری . من سست میشم و هی میگم کاش عکاسی .

میدونم عکاسیم سخته اما شاید برای من و احساسم دلچسب و کمتر سخت ..بگم که عاشق شدم بگم که عاشق استادم شدم بگم که چقد خوبه که تهران درس خونده . بگم که چقد خفنه ، بگم که گند زدم امتحان ریاضیم رو ، بگم از حرفای قشنگ استادم که من رو به وجد اورد بگم از اینکه پونزده ساعت تمام و پشت سر هم داشتم کروکی پونزده تا ساختمون رو میزدم بگم که هنوز دوتاش مونده بگم که شنبه دو تا ارائه دارم بگم که هنوز عکاسام رو نگرفتم . بگم که خاله اومده پیشم و من دو شب پیشش بودم و داشت برام پله و مقطع توضیح میداد . بگم که دخترش چقد بزرگ شده و میتونه حرف بزنه و اسمم رو میگه سمین ((: همش بگم بگم .. یک هفته مونده همه چی رو دلم ../ حالا تخلیه شدم (: راستی بگم که  اون روزی که اتنا خونمون بود چقد بهم انرژی داد و چقد من عاشق این بشرم (: چقدی تو رفیقی اتنااا (: بمون برام لطفا ///

۱

۲۱۲

چرا یسری ها فک میکنن دختر های مو کوتاه قشنگ نیستن ، دخترای مو کوتاه نمیتونن با موهای کوتاشون زیبا باشن یا تو مهمونیا شرکت کنن ، چرا یک سر از ادمها تا موی کوتاه میبینن ریکشنشون اینه : وایی چرا کوتاه ؟؟ موهای به اون قشنگی داشتی ! حیفه .. وااایی فلاان .. چرا فکر میکنین دختراهای مو کوتاه نمیتونن تو عروسیاشون زیبا باشن یا یک سریا فکر میکنن ملاک ازدواج همین موی بلنده .. بسه این همه خرافه و باورهای چرت .. من حتی یک درصد هم احساس زشتی نمیکنم بلکه بنظر خودم خیلی هم زیبام ..شاید یکی معیار زیباییش با شما فرق کنه دلیل نمیشه بزنی تو پرش .. یا معیار خودت رو پتک کنی و بزنی تو سرش .. همه ی این چرت پرتا به کتفمم نیست .. برام اصلا مهم نیست .نمیفهمم این نظرهای چرت و مزخرف یکسری از اطرافیان روو ..

۱

۲۱۱

آخ یاسمین ، قلبت مچاله شد نه ؟ 

۲

۲۱۰

خوابم میاد شدید .. فردا شیش ساعت ترسیم دارم ، دو ساعتم ریاضی ، مقیاسا رو هنوز یاد نگرفتم ، هرچی میخوندم حالیم نمیشد ، یه مبحث ساده رو اینقدر می پیچونن که خودتم باهاش پیچیده میشی |: امروز کروکی دانشکده نفت رو زدیم ، از سرما قندیل بستیم ، یه عالمه چرت و پرت گفتیم ، سه بار نزدیک بود بخورم زمین ، یک بارم شیم خورد زمین پهن شدیم از خنده ، سلف کوبیده ی مرغ خوردیم و چهار پنج بار قاشق چنگالمون افتاد زمین ، هی رفتیم یکی دیگه گرفتیم ، عکس گرفتیم و تو برگا راه رفتیم تا صدای خش خش برگارو دربیاریم . مثه این خونه به دوشا ، ارشیو و کیف و دم و دستگامون رو میزدیم زیر بغلمون هی این ور دانشگاه رو گز میکردیم و هی اونور . میخندیدیم ، بعضیا دلخور شدن رفتیم از دلشون دراوردیم و همه چی مثه روز اول شد . وقتی اومدم دانشگاه کم کم دوست پیدا کردم ، طول کشید باهم راحت باشیم ، بعد کم کم خنده میکردیم بصورت پهن شدن ، بعد نگران رفتارامون شدیم ، نگران قضاوت ها ، حرفای پشت سرمون ، بعد نشستیم فکر کردیم ، که ما برای چی اومدیم دانشگاه ، اولویتمون چیه ؟ اومدیم قانون گذاشتیم ، گفتیم این چهارسال رو طبق قانونامون خوش و خرم بگذرونیم ، حرف دیگران هم باشه برای خودشون ./ همش ما باشیم و خنده هامون ، لحظات خوبمون . همش ما باشیم و ما باشیم / 

۲

۲۰۹

یادم باشه : کمتر بترسم . بیشتر نفس عمیق بکشم . اینقدر نگم از این و اون متنفرم . ذهنم رو خالی کنم . بیشتر و بیشتر کار کنم . زبان بخونم . برم پنجشنبه عکس بگیرم . 15 تا کروکی رو بکشم . پاور باستان رو اماده کنم و به استاد بگم امادم برای ارائه . پاور اشنایی با معماری رو حتما تا یکشنبه اماده کنم . حتما حتما جزوه ی ترسیم رو تموم کنم فردا . ریاضی بخونم . نفس عمیق بکش .. دنبال ماژیک راندو باشم . بریم کروکی دانشکده علوم رو بزنیم با بچه ها . عکس بگیرم . عکس بگیرم . عکس بگیرم . کمتر بترسم . بیشتر بخندم ./

۱

۲۰۷

خطاب به همتون دخترای گل : کامنتاتون رو دوست دارم و خیلی بهم انرژی میده (: شما دوستای خیلی عزیزی برام هستید (: بمونید برام الهی ^_^

۲۰۶


یک عالمه کار رو سرم ریخته و همش رو حوالی اخر هفته کردم . باید کروکی هشت تا ساختمون تو تصویر رو بکشم و یک عالمه اسم تپه و محل هاشون رو هم باید حفظ کنم وتمرینای زبان هم هست برای شنبه . مبحث پله ، ریاضی . دو تا پاور که هیچ کارشون رو نکردم ./ هنوز هم سطح شیبدارها رو مشکل دارم و باید برم بگردم تا برام زهرا توضیح بده ../ از یک طرفم سه تا پاور باید توضیح بدم . و همچنان نگران امتحانات .. چجوری یک جزوه ی صدوخورده اای رو که لاش رو باز نکردم رو باید خوند و امتحان داد ؟

داشتم فکر میکردم به تاثیری که دوست رو ادم میذاره ..اون روز یه متن خوندم نوشته بود . سعی کنید دوستاتون رو اروم کنید یا از ناامیدی درشون بیارین و حالشون اگه بده خوبشون کنید ، چون درواقع کمک میکنید به خودتون . چون این متقابلا رو خودتون تاثیر میذاره که با ادم سالمی ارتباط داشته باشید ./ اینکه دوستت چطور باشه . با فرهنگ و عقایدت بسازه خیلی مهمه .. اما من تو دانشگاه با همه جور ادمی ارتباط دارم و اینکه کسی مثل خودم نیست خیلی بده .. اما خب صبر کردم تا بیشتر بشناسمشون بعد باهاشون بیشتر صمیمی شم اما خب بالاخره کم میشه اعتماد کرد به همه . و سعی میکنم چشمم رو باز کنم و نذارم کلاه بره سرم . مهم تر از همه نه گفتن رو خوب یاد بگیرم که خیلی لازمه /

* دیروز با یکی از هم مدرسه ایی هام پیاده رفتیم مدرسمون .. دلم یاد قدیم کرد و بغضم گرفته بود و دلم میخواست برگردم به اون دوران .. واقعا ادمیزاد قدر هیچی رو نمیدونه مگر اینکه از دست بده اون شرایط رو .. / تو همون حین با دوستم همصحبت شدم . از ترس هام خبر داره و من بیشتر براش گفتم . بهم گفت اگه به ترسهات غلبه نکنی بدتر میشی و شاید هم خدایی نکرده مریض. قضیه این بود که : من کلا ادم تنهایی جایی رفتن نبودم . خانوادم خیلی حساسن و من رو هم حساس بار اوردن این دانشگاه رفتنا درواقع اولین باری هست که من خودم تنهایی جایی پیاده میرم . و من تنهایی وحشتناک میترسم و ضربان قلبم رو هزار میره و کاملا استرس میگیرم . و این بیشتر شد زمانی که دو هفته پیش تو راه ایستگاه یک اقایی که خدا ازش نگذره حرف بدی بهم گفت و من تا خونه میدویدم و گریه میکردم و از اون روز پیاده رفتن شده برای من سخت ترین کار دنیا .. از اون روز راهم رو عوض کردم ولی این ترس باهامه . جوریکه دیروز تو راه صدای به هم خوردن  کلید میشنیدم و فکر میکردم کسی پشت سرمه و حتی میترسیدم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم تا ببینم اصلا کسی هست یا نه . نگو که صدای کلیدای تو کیف خودم بوده . هر مردی که قراره از کنارم ردشه اونقدر اخم میکنم و جدی میکنم خودم رو تا رد شه و کلا تا برسم به ایستگاه یک کیلو وزن کم میکنم از ترس . تو دانشگاه اصلا نمیترسم اما بازم خیلی احتیاط میکنم . کلا خیلی کم با پسر ها همکلام میشم . نه اینکه بخوام بد بدونم این رو اما خب نمیخوام همکلام شم مگر اینکه خیلی واجب باشه . یا اینکه ازم سوالی بپرسن که خب طبیعتا جوابشون رو میدم . اما با اساتید راحتم . اما باز هم این راحتی برای من راحتی از نظر دوستام فرقی با قبلی نداره ((:

وقتی دوستم بهم گفت که چقد ممکنه مریض شم با این ترسام . حواسم جمع تر شد و باید رو خودم کار کنم . دست خودم نیست کلا میترسم از وقتی که خبرای خفت گیری و تجاوز و دزدیدن زیاد شده ترسهای منم زیاد شده و خیلی هم بدبین شدم . از نظر خودم اینجور ترس ها بد نیست تا زمانیکه ارامش خودم رو مختل نکنه .. اما خب مدتیه که خیلی نا ارومم کرده .. تو خیابون گاهی به خودم میام میبینم نفسم داره بند میاد از ترس و نصف راه رو شروع میکنم به حرف زدن با خودم  که هیچی نیست دختر.. اروم باش و فلااان ./ کمی خانوادم رو و بیشتر خودم رو مقصر این ترس هام میدونم ./ اما خب باید حل کنم اینا رو تو خودم ./

۰

۲۰۵

فردا برای اولین بار غذای سلف رو رزرو کردم ، برم ببینم چطوریه ! فردا زبان داریم اونم کله ی صب . فازش رو درک نمیکنم که چرا هر جلسه میپرسه ، ما تو دبیرستان اینقدر زبان جواب پس ندادیم ، یه مکالمم کار نمیکنه ، فقط گرامر گرامر ترجمه ، یک کلوم درس هم نمیده ، فقط میپرسه فقط ، خنده داره بیشتر و همچنین مسخره ..  گلوم درد میکنه .. سرم داره میترکه .. به این فک میکنم که چقد الان خابم میاد و باز به این فکر میکنم که باید شروع کنم کارایی رو که میخوام رو .. به اشفتگی فکر میکنم اما میگم اشفتگی هم خوبه .. این یعنی بیخیال نیستی و داری زندگی میکنی .

هنوز مرددم برم کلاس ثبت نام کنم یانه .. اما خب بالاخره که چی .. باید شروع کنم./ دانشگاه بهم فهموند که دنیا جای وحشتناکی شده .. / 

میگن دانشگاه و این چهارسال بهترین دوران عمره .. میگم دانشگاه و این چهار سال بهترین دوران عمرمونه .. / میگم بیاین بهترین دوران عمرمون رو به بهترین شکل بگذرونیم .. /


۲

۲۰۴

کامنتت رو خاکستری تو قلبم نگه میدارم و هر فقط کم اوردم بهش رجوع میکنم تا پر شم از انرژی . / مرسی دختر مهربون (:

۱
" من به روش خودم زندگی می کنم "
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان